
یعنی به جای اینکه تو دل لحظه و تو دل موقعیت باشی؛ سعی می کنی یه فاصله مناسب ازش بگیری تا بتونی به بهترین شکل منجمدش کنی و بعداً به قول عمو شلبی پیر لابد وقتی هشتاد و چهار سالت شد از فریزر بیاریشون بیرون و این موجودات حالا بی رنگ و بی بو و بی مزه رو گرم کنی و آب کنی تا پاهای پیرتو بزاری توش و گرم بشی...
خیلی بده که بعد از یک سال و اندی بخوای خبر مرگت به دلیلی که خودتم نمی دونی بلاگ نصفه نیمه تو دوباره ردیفش کنی و لی می بینی که واقعاً هیچ حرفی برا گفتن نداری؛ یه مشت مهملات به اسم شعر؛ یه سری خط خطی به اسم کار گرافیکی و یه مشت موجود منجمد بیرنگ و بی بو و بی مزه به اسم عکس؛

No comments:
Post a Comment